نفس
مطالب عاشقانه
چهارشنبه 91 آبان 17 :: 10:24 عصر :: نویسنده : fatibala2
حالمان بدنیست غم کم می خوریم،کم که نه،هر روز کم کم می خوریم...... آب می خواهیم سرابم می دهند، عشق می ورزم عذابم می دهند...... من نمیدانم کجارفتم به خواب،ازچه بیدارم نکردی آفتاب... خنجری برقلب بیمارم زدند،بی گناهی بودم ودارم زدند...... بعداز این بابی کسی خو می کنم،هرچه در دل داشتم رو می کنم،دردمی باردچوبدترمی کنم.... طالعم شوم است باور می کنم،خنجری نامرد برقلبم نشست،ازغم نامردی پشتم راشکست.... نیستم از مردم خنجربه دست،بت پرستم بت پرستم، بت پرست.......... عشق اگر این است خوب می شوم،خوب اگر این است من بدمی شوم...... قفل غم برقلب مسمومم نزن،من خودم خوش باورم گولم نزن.... من نمی گویم که خاموشم مکن،من نمی گویم فراموشم مکن.......... من نمی گویم که بامن یارباش،من نمی گویم مراغم خوارباش...... من نمی گویم دگرگفتن بس است،گفتن اما هیچ نشنیدن بس است....... روزگارت باد شیرین ،شادباش،دست کم یک شب توهم فرهاد باش......... وای رسم شهرتان بیداد بود،شهرتان ازخون ما آباد بود..... ازدرودیوارتان خون می چکید..... خون من،فرهادومجنون می چکید،خسته ام ازقصه های شومتان.......... خسته از همدری مصنوعی تان،عشق از من دوروپایم لنگ بوذ،قیمتش بسیارودستم تنگ بود......... کوه کندن گرنباشدپیشه ام،بویی ازفرهادداردتیشه ام،گرنرفتم هردوپایم خسته بود............ تیشه گرافتاددستم بندبود،هیچکس دست ماراباز نکرد؟نه فکردست تنگ ماراکرد؟نه هیچکس اندوه مارا دید؟نه هیچکس ازحال ما پرسید؟نه هیچکس چشمی برایم تنگ نکرد،هیچکس یک روز باماسرنکرد......... هیچکس اشکی برای من نریخت،هرکه بامابودازمامی گریخت........ چندروزیست حالم دیدنی است،حال من از این وآن پرسیدنی است.......... گاه برروی زمین زل میزنم،گاه برحافظ تفعل میزنم............ شعرحافظ روح از جانم گرفت،یک غزل آمدکه حالم را گرفت: مازیاران چشم یاری داشتیم خودغلط بودآنچه می پنداشتیم موضوع مطلب : |
منوی اصلی پیوندها آمار وبلاگ بازدید امروز: 24
بازدید دیروز: 31
کل بازدیدها: 47037
|
|